تقدیم به آنکه با شادی قلب مهربانش باعث شد که در دریای غم
راهی بسوی ساحل شادی و آرامش بیابم.


















نوشته شده توسط مهتاب در سه شنبه 1386/11/09 ساعت 15:44 موضوع | لینک ثابت



ﻤ———را ا ز ﻴ——ﺎ د ﺧ—واﻫ——ﮯ ﺒ——رد ﻤ——ﻰ داﻨ——م
و ﻤ—ن ا ز د ﻴ—د ﮔ—ﺎ ن ﺴ—رد ﺗ—و ﻴ—ﮑ—روز ﻤ—ﻰ ﺧ—واﻨ—م 
ﺴ—رود ﺗ—ﻠ—ﺦ و ﻏ—ﻤ—ﮕ—ﻴ—ن ﺧ—―داﺣ―ﺎ ﻓ―ظ
ﻤ———را ا ز ﻴ——ﺎد ﺧ—واﻫ——ﮯ ﺒ——رد 
و از ﻴ——ﺎ د م ﻧ―ﺧ―واﻫ——ﮯ رﻓ―ت
ﻤ—ن ا ﻴ—ن را ﺧ―وب ﻤ——ﻰ داﻨ——م
ﻛ―ﻪ روزے ﻫ—م ﻤ—را ا ز ﺧ—وﻳ―ش ﺧ—واﻫ——ﮯ را ﻨ—د
و ﻗ―ﻟ―ﺑ―ت را ﻛ―ﻪ روزے آﺷ―ﻳ―ﺎ ن ﮔ―رم ﻋ―ﺸ―ﻘ―م ﺒ——ود
ﻫ―ﻣ―راه ﺧ—واﻫ——ﮯﺒ——رد 
ﺗو ا ز ﻴ—ﺎ د م ﻧ―ﺧ―واﻫ—ﮯ رﻓ―ت و ﭼ―ﺸ―ﻣ―ﺎ ن ﺗ―و ﻫ―ر ﺸ―ب
آﺳ―ﻣ―ﺎ ن ﺗ―ﻳ―ره اﺣ―ﺳ―ﺎ س ﻤ—ن را ﻧ―ور ﻤ——ﻰ ﭙ―ﺎ ﺸ―د
و ﻤ—ن ﺑ―ﺎ ﺧ―ﺎ ط―راﺗ―ت زﻧ―ده ﺧ—واﻫ——م ﺒ——ود
ﭼ―ﮫ ﻏ—ﻤ—ﮕ—ﻴ—نم ا ز ا ﻴ—ن ر ﻓ―ﺗ―ن 
و از ا ﻴ—ن روزﮬ―ﺎﮮ ﺴ—رد ﺗ―ﻧ―ﻬ―ﺎ ﻳ―ﮯ ﭼ―ﮫ ﺑ―ﻳ―زا رم 
ﻤ———را از ﻴ——ﺎد خواﻫ——ﮯ ﺒ——رد ﻤ——ﻰ داﻨ——م
و ﻤ——ﻰ داﻨ——م ﻛ―ﻪ از ﻴ——ﺎ د م ﻧﺧ―واﻫ——ﮯ رﻓ―ت


نوشته شده توسط مهتاب در دوشنبه 1386/07/02 ساعت 14:49 موضوع | لینک ثابت

به پیش روی من
تا چشم یاری می کند دریاست
چراغ ساحل آسودگیها در افق پیداست
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
غمم دریا دلم تنهاست 
خروش موج با من می کند نجوا
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
ز پا این بند خویشتن برکنم نیست
امید آن که جان خسته ام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست!!!!....



نوشته شده توسط مهتاب در شنبه 1386/06/17 ساعت 14:55 موضوع | لینک ثابت

دنگ
دنگ . . .، دنگ . . .
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ.
زهر اين فكر كه اين دم گذراست
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.
لحظه ام پر شده از لذت
يا به زنگار غمي آلوده است.
ليك چون بايد اين دم گذرد،
پس اگر مي گريم
گريه ام بي ثمر است.
و اگر مي خندم
خنده ام بيهوده است.

دنگ . . .، دنگ . . .
لحظه ها مي گذرد.
آنچه بگذشت، نمي آيد باز.
قصه اي هست كه هرگز ديگر
نتواند شد آغاز.
مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
بر لب سرد زمان ماسيده است.
تند بر مي خيزم
تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
رنگ لذت دارد، آويزم،
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي:
خندة لحظة پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پيكر اومي ماند:
نقش انگشتانم.


دنگ . . .
فرصتي از كف رفت.
قصه اي گشت تمام.
لحظه بايد پي لحظه گذرد
تا كه جان گيرد در فكر دوام،
اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،
وا رهانيده از انديشة من رشتة حال
وز رهي دور و دراز
داده پيوندم با فكر زوال.


پرده اي مي گذرد،
پرده اي مي آيد:
مي رود نقش پي نقش دگر،
دنگ مي لغزد بر رنگ.
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ:
دنگ . . .، دنگ . . .
دنگ . . .
نوشته شده توسط مهتاب در شنبه 1386/04/09 ساعت 20:21 موضوع | لینک ثابت
|
شب سردي است، و من افسرده. راه دوري است، و پايي خسته. تيرگي هست و چراغي مرده. مي كنم، تنها، از جاده عبور: دور ماندند زمن آدم ها. سايه اي از سر ديوار گذشت، غمي افزود مرا بر غم ها. فكر تاريكي و اين ويراني بي خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهاني.
| |||
|
نيست رنگي كه بگويد با من اندكي صبر، سحر نزديك است. هر دم اين بانگ برآرم از دل: واي، اين شب چقدر تاريك است! خنده اي كو كه به دل انگيزم؟ قطره اي كو كه به دريا ريزم؟ صخره اي كو كه بدان آويزم؟ مثل اين است كه شب نمناك است. ديگران را هم غم هست به دل، غم من، ليك، غمي غمناك است. سهراب سپهری |
نوشته شده توسط مهتاب در یکشنبه 1386/03/13 ساعت 11:7 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

در این سکوت شکستم بیا صدایم کن
بیا از این شب بی انتها جدایم کن
بیا دوباره مرا چون ستاره در دل شب
درون بستر هفت آسمان رهایم کن
برای آنکه ببینی زوال قلب مرا
به پای حضرت چشمت بیا فدایم کن
چه درد می کشم امشب تو را به حرمت عشق
به اسم اعظم دل با غزل دوایم کن
بیا که بی تو در این اظطراب خواهم مرد
دگر از این همه دلواپسی رهایم کن.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
آمار بازدیدکنندگان